میم خیلی شیرین زبون شده
نشسته بود تو حرم با دو تا خانوم همصحبت شده بود حرفهای بامزه میزد
خانوم بهش گفت تو شبیه ترکایی
میم گفت من شبیه امریکاییام
خانوم گفت هزار ماشالله
اونیکی گفت آمریکایی ها سیاهن
میم گفت وقتی بچن سفیدن
هزار الله اکبر خیلی آقا شده
میگن از زمانهای دور یک رهگزر یک قلک به دختری میده
میگه مواظب این قلک باش این اسمش قلک تنهایی
و داخلش صدا میداده
روزهای میگذشته و این دختر با زندگی دسته پنجه نرم میکرده ازدواج میکنه شوهرش آدم خوبی نبوده مادر و پدرش میمیرن خانوادش رهاش میکنند
هر روز میگفته یه روز اینو میشکنم تا یه روزی تصمیم میگیره بشکنه
وقتی میشکنه بجز چند تا پشکل گوسفند توش چیزی نبوده
اخلاقیش این بود که دنبال تنهاییاش آدم گشتن و فرار کردن از اون چیزی جز کثافت به همراه نداره
میخواهم بگویم دوس
که صدایی آمد گف خموش
دوس میخواهی چه کار
بجز بعضی دوستها بقیه هستند عار
نه من نمیگویم اینگونه
ولی بعضی دوستام هستند دیونه خخخخخخخخخخخ
سالیان سال است که آفتاب در حال تابیدن است ولی آیا می دانستی وقتی تو بودی آفتاب یک جور دیگر میتابید آسمان رنگش از شدت تابش زرد شده بود
وای یادت هست که آسمان حرکت میکرد ولی من تو ثابت مانده بودیم
انگار آسمان هم فهمیده بود که من و تو حتی روی او را کم میکنیم
دلبرانه دل بردی مثل رویش یک قلب در بدن
راستی میدانستی قلبم با تو بزرگتر شده است
انگار قلبم گرم شده قلب که گرم بشه خون رو کمی گرم تر میکنه
و این سبب شده که از عشقت آتش بگیرم
نامه یک دانشمند به عشقش
در این دنیای وانفسا
پی دلتنگی از پس فردا
پس از تقدیر غریب امروز
ما یم خود خود فردا
در این جهان بسی نفس میکشم
دلم خوش است که کسی به یادم هست
آری آری او هم نفس میکشد
و با نفسش دنیارا از عشق به آتش میکشد
ممنونم ازت که هستی
ممنونم ازت که میخوای بیای
بسیار ممنونم بابت دعات
بسیار ممنونم بابت نگات